چهارشنبه ۱۱ اوت ۲۰۱۰

رابطه و امنيت - 1

هميشه رابطه را به يك شمشير دولبه تشبيه كردم. تيغي كه در دست من و طرف مقابل من قرار مي‌گيرد. فراگرفتم كه هرچه ترسوتر باشي،‌ از هر نظر، چه تنها ماندن و چه تعهد فراتر از توان، يا تيغ را به سمت خود مي‌كشي براي بيشتر داشتنش و يا هل مي‌دهي به سمت طرف مقابل براي دوري كردن از آن.

هروقت كه دچار توهم، ترس و يا گيجي و نشئگي از رابطه مي‌شدم، به ياد مي‌آوردم كه آيا اين تيغ را مي‌كشم يا پس مي‌زنم. حالا مي‌بينم كه اصلاً مهم نيست كه آنرا بكشي يا پس بزني يا بهتر بگويم چه آنرا بكشي و چه پس بزني و در واقع هرچه ترسوتر باشي، پتانسيلت براي زخم زدن به خودت يا طرف مقابلت افزايش مي‌يابد.

هميشه ترس و وحشت من از صحنه‌اي است كه شايد بارها و باهرها شنيده باشيم و يا ديده باشيم (مثلاً در فيلم‌ها)‌ و هميشه اين ترس، بدترين و زشت‌ترين دكوپاژ و صحنه را در اين لحظات برايم تجسم مي‌كند.

شايد بهترين راه تعامل با اين واقعيت است كه نبايد تكيه‌گاهي انساني براي آنچه كه داخل حصار تنهائيم دارم،‌ بسازم.

تكرار اين جمله را شايد زياد شنيده باشي (يا بدتر از آن گفته باشي) : "هميشه باهام ميموني؟!" اين يعني اينكه من براي زندگيم به تو تكيه كردم و تو بهترين شرايط و زماني‌كه آدم ناجور به پست كسي كه اين حرف رو مي‌زنه نخورده باشه، باعث مي‌شه كه طرف مقابل يك قدم عقب مي‌شينه. جواب صادقانه به اين حرف جواب ساده‌اي نيست. قول مي‌دي كه براي يك عمر كنار كسي بموني و اون روي قول تو حساب مي‌كنه. فكر مي‌كني قول آسون و ساده‌ايه؟!

پ.ن:‌مونده بودم كي اينو پابليش كنم. وقتي پابليش كردم ديدم باز هم كلي حرف دارم از اين بابت. شايد درد دل هاي خودمه

یکشنبه ۸ اوت ۲۰۱۰

پروژه جديد

بازهم آب‌زير كاه بازي من گل كرد. يعني گل كردوندنش. من كه قرار نبود ديگه زيرآبي برم و كار خارج از شركت قبول كنم، ديروز با يه پيشنهاد نسبتاً خوب از مپنا درگير شدم.
حالا من موندم و اينكه چه غلطي بكنم. نه ميشه از پولش گذشت. نه ميشه به قول و قراري كه با دوستان اينجا گذاشتم پايبند نباشم.
ميرم سراغ عيال، بيترين* راهنما


* بيترين همان بهترين است ولي خيلي بهتر

پنجشنبه ۵ اوت ۲۰۱۰

ما بيشماريم؟ آره، هنوزم بيشماريم

مدتها بود كه سؤال مشتركي براي ذهن من و خيلي از دوستان و دشمنان دنياي مجازي شكل گرفته بود و جوابهاي روشن و مسلم و بديهي آن، چه مثبت و چه منفي، قابل تأمل و بحث برانگيز بوده و هست.
اينكه :"دوستان زيادي از بين ما رفتند. براي آنچه كه ما آزادي و حق خود مي‌دانستي و مي‌دانيم. عده بيشتري از دوستان نيز در بند اسير هستند. هركدام به شكل و كيفيتي متفاوت. چند وقتي هم مي‌شود كه مقاومتهاي دوستان در بندكشيده شده‌مان به شكل اعتصاب غذا بروز كرده و اخبار آن هم روز به روز بيشتر مي‌شود. از واكنش‌ها هم در قبال اين مقاومتها باخبريم. چه واكنش دوستان و خانواده‌هايشان و چه دشمنان. در اين حين انتقاد و ايراد بزرگي به باقي كساني كه در اين حركت و تحرك نقشي داشتند ولي حالا فعاليتشان كمتر شده و به قول معروف بيشتر پاي كامپيوترهايشان نشسته‌اند تا كاري بكنند،‌ گرفته مي‌‌شود كه چرا براي آنا كه براي ما رفتند هيچ كاري نمي‌كنيد و نمي‌كنيم؟!
شايد اين اولين باري است كه جوابي توانسته باشد كمي قانع كننده و موجه به نظرم بيايد ولي متأسفانه هيچ جائي هيچ صحبتي از آن به گوشم نرسيد.
ذهنيت اينكه شخصي كه از پاي كامپيوتر و يا در خانه اتفاقات و اخبار را دنبال مي‌كند در زمانيكه بيرون از خانه‌اش خبري نيست، شايد به سمت اين تصوير رفته باشد كه اين افراد فقط حرف مي‌زنند و به پاي عمل كه برسد فقط دوست دارند عكس‌ها و اخبار وقايع را از سايتهاي خبري دنبال كنند. اين تصوير و اين ذهنيت درست است؟!
شايد تا جائي و در مقطعي صحيح به نظر بيايد ولي آن روي ديگر سكه را هم بايد ديد. اگر كنش و فعاليت فيزيكي از اين دسته از افراد هر چند با تمام قوا و نيرو و توان و در مقياس بسيار بزرگ انجام شود، نتيجه‌اش چه خواهد بود؟ بهترين كنش و عمل در اين زمان، بدون توجه به فيزيك و مكان آن عمل -چه در خيابان و چه در خانه پاي كامپيوتر- چيست؟ جامعه در اين روزها بيشتر نيازمند چگونه عمل و عكس‌العمل‌هائي است؟
ياد 22 خرداد مي‌افتم. براي من از 2 هفته قبل‌ترش روشن بود كه كسي در خيابانها به نيت اعتراض حضور نمي‌يابد. ولي جالب‌ بود كه با وجود اينكه اين موضوع واضح بود، حكومت، حداقل در تهران، با تمام قواي خود و تا بن دندان مسلح از روزهاي قبل‌ترش حاضر شد تا به نيت خود،‌براي هر اغتشاش و آشوبي آماده واكنش باشد.
چه چيز چشم آنان را روي اين حقيقت بست كه در اين روزها كسي در خيابان‌ها حضور پيدا نمي‌كند؟ آيا چيزي غير از فعاليت زياد و گسترده در فضاي مجازي بود؟! آيا نگراني آنها از جائي غير از تبليغات زياد و گسترده مردم در اينترنت نشأت گرفته بود؟

رهبران تغيير طلب،‌ اگر تنها و تنها يك جمله درست گفته باشند، بي شك همين است كه "چشم اسفنديار حكومت، آگاهي مردم است". آگاهي مردم بزرگترين و مهم‌ترين عنصر در اين حركت است. بياد بياوريم كه آن حركت عظيم در يكسال پيش، پس از يك دوره يكماهه تبليغات و آگاهي دادن به مردم از طريق رسانه‌هاي همگاني آن روزها بود. اگر حركت، ميزان حضور و وزن نيروهاي فعال هر دو طرف متغير بود و با ريزش‌هاي متوالي همراه بود (و هست) به اين دليل است كه آگاهي و عمده وسيله آن، تبليغات، متغير عمل مي‌كرد.
شخصاً فكر مي‌كنم كه حتي دوستان در بند‌كشيده ما نيز بيشتر از ما راضي خواهند بود در صورتيكه :‌
يك - نسبت به آنان فراموشكار نباشيم و حتي گمنام‌ترينشان را تبديل كنيم به قهرمانانمان و تا روز آزادي آنها با تمام جديت به اين روش ادامه دهيم
دو - سعي كنيم در خارج از بند براي آنها فعاليت كنيم تا اينكه در كنارشان و در بند، در بهترين حالت، به دلداري دادنشان بپردازيم
سه - مردم را فراموش نكنيم. مردم ما سختي كشيده‌اند. جنگ ديده‌اند و كشته داده‌اند و روي ثروت خوابيده‌اند و از اندك رفاه نسبي هم برخوردار نيستند و دم بر نمي‌آورند فقط و فقط به خاطر نام ايران. عده زيادي از اين مردم محجوب اگر حتي خود را طرفدار حكومت نشان مي‌دهند ( مردم و نه مزدوران حكومت)‌ از نداشتن آگاهي نسبت به حكام و دولتمردان و دذدان اين قافله است. با آگاه كردن آنها بايد هم شدت ريزش نيروهاي حكومت را افزايش داد و هم دين خود را به مردم محجوب ايران‌زمين ادا نمود.
اين سه وظيفه اول دوستان در بندمان را شاد مي‌كند و پس از رسيدن به آزادي كامل روح دوستان سفر كرده و دل خانواده‌هاي داغديده‌شان را شاد خواهد كرد.
آگاهي مردم چشم اسفنديار اين حكومت است.
مردم آگاه شوند، سؤالات بنيادين ما (بطور مثال خواسته نهائي ما و يا تعريف و نياز و خواسته ما از آزادي)‌ به پاسخهاي قطي خود (حداقل در ذهن خودمان) برسند، شك نكنيد كه روز تغيير و آزادي فرا رسيده است

پ.ن: بعد از خواندن متن احساس كردم جاهائي لازم است  توضيحات بيشتري داده‌شود ولي منتظر شدم تا ببينم اصلاً مخاطبي و شنونده‌اي دارد؟ بازخورد آن چه خواهد بود.

چهارشنبه ۴ اوت ۲۰۱۰

نوستالژي دانشجوئي در حين كار

از امروز يه دوره آموزشي جديد برامون گذاشتن به نام "آشنائي با استانداردهاي IT، ارزيابي IT"‌ استادش هم بهترين استاد دوران دانشجوئيم هست. سر كلاس اين دوره و اين استاد نشستن تمام روزهاي شيرين دانشجوئي تو دانشگاه صدرا رو برام زنده كرد.
قشنگترش هم اين بود كه استاد بعد از اينكه من رو شناخت و به جا آورد، اولين حرفش اين بود : "روزهاي خوبي بود اون روزهاي دانشگاه صدرا"

سه‌شنبه ۳ اوت ۲۰۱۰

ادعاي واهي

... عزيزم!
از واگويه‌هايمان در گوش همديگر چيزي نمي‌گويم. ولي اينقدر فراموشكار و بي‌انصاف. اينقدر ذهنت دور بود وقتي مي‌گفتي و مي‌شنيدي؟
درد داشت، درد گرفت. كاش نمي‌گفتم، كاش نمي‌شنيدم.

گوگل‌باز و كاربرانش

تجربه‌اي كه در هفته‌هاي اول ورودم به فرندفيد داشتم، تو اينروزها در گوگل باز هم برام تكرار شده. من باندبازي‌هاي بالاترين رو شنيده بودم. تبليغات منفي رو بر عليه تمام كساني كه اينروزها در وبلاگستان فارسي و شبكه‌هاي اجتماعي فعال ايرانيان و سايتهاي مشابه فعاليت مي‌كنند و موضعگيري‌هاي 30يا30 دارند و حرف اكثريت خاموش مردم ايران رو مي‌زنند، رو ديده‌بودم و هنوز هم مي‌بينم.
ميبينم كه متهم به باندبازي، تخريب و دروغ و هزارتا كثافت ديگه ميشن. ولي تنها چيزي كه دستگيرم شده اينه كه:
يك : اكثريت خاموش مردم، هنوز و كماكان اكثريت باقي موندن و تو دنياي مجاز هم اكثريت هستند.
دو :‌ اين مردم، حتي اينجا هم مظلوم و محجوب هستند و كماكان سعي دارند كه دست به عصا با حفظ تمام اخلاقيات حرفاشون رو بزنند
سه :‌ غالب كساني كه از طرف اقليت گر گرفته و در حال سوزش حرف مي‌زنن، خيلي كمتر از اون چيزي هستند كه نشون ميدن و تقريباً بطور متوسط هر 3 تا هويت مجازي مربوط به يكنفر در واقعيت هست و اين در بهترين حالتش هست.
چهار : جالبترين قسمت اين موضوع اينست كه اين افراد دسته دوم (اقليت سوزناك) صفات و رفتار خودرا به ديگران نسبت مي‌دهند و انتظار هم دارند كه حرفهايشان دربست پذيرفته هر شنونده‌اي باشد و هركس كه مخالفتي بكند خائن و شرير و حيف نون و همه بديها يكجا و زيپ شده مي‌باشد. درست مثل رفتاري كه رهبرانشان و بزرگترهايشان داشتند و دارند.
از حق هم نگذريم كه اين اكثريت خاموش شايد در زمان نه چندان دور اينگونه رفتارها را انجام ميداد اما به دليل اينكه تعصب خشك و بيجا و نگاه متحجرانه نداشت اصلاح شد درست بر خلاف همان اقليت آتش گرفته.
خلاصه مطلب اينكه همان باندهائي كه در فرندفيد و توئيتر و فيس‌بوك و ... مشغول تخريب و ارعاب و صدمه زدن به كاربران دسته اكثريت بودند و هستند، امروز نيز در گوگل باز فعاليت مي‌كنند با همان رويكرد و سياست ولي روز به روز منزوي تر مي‌شوند و درست سرنوشت حكومت اسلامي را پيدا كرده‌اند كه برايش سر و دست مي‌شكنند

موضوعيت دارد؟! خير!

از امروز اينجائيم يا بهتره بگم اينجام. بعد از كلي زور و ضربه و تلاش و ورجه وورجه كردن تو دنياي مجازي، حالا رسيدم به اين خونه.
توضيحي نداره كه اينجا چه خبره و قراره چه خبرايي باشه. اينو اگر كسي گذرش اينطرفا بيافته خودش مبفهمه. ولي دليل وجوديش شايد ميل زياد و فراوون من به نوشتن و بدون توجه به خونده شدن باشه. نوشتن و نوشتن و نوشتن. از هرچيز و هرجائي كه براش حرفي داشته باشم.

دقيقاً به اسمش، روزمرگي‌هام رو ميارم اينجا كه يه روز كاره و يه روز شهر و مردمن و يه روز عيال و ...